سری داستانهای خدامراد (فصل چهارم)

بدون خیس شدن با رود جاری شو!
فرامرز کوثری
آن روز صبح تا نزدیک ظهر خدامراد هیچ حرفی نزد. فقط کنار رود کوچکی که از غار سرچشمه می گرفت و به دریاچه می ریخت نشسته بود و به جریان آب نگاه می کرد.بقیه اعضای گروه چون عادت داشتند هر روز درس جدیدی از خدامراد بگیرند با این گمان که همین کنار نهرنشستن بخشی از درس امروز است در اطراف خدامراد کنار نهر جایی برای نشستن پیدا کردند و آنها هم به نهر خیره شدند. بعد از اینکه همه دور خدامراد جمع شدیم و هر کدام مدتی به سطح رودخانه کوچک خیره ماندیم ، ناگهان خدامراد سوالی پرسید که تقریبا همه را متعجب ساخت. 

خدامراد پرسید:" به نظر شما چگونه می توان با رودخانه همراه گشت و با ذرات آن جاری شد ، ولی هرگز خیس نشد و حتی به قطره ای آب اجازه ندهیم که بر بدن ما بنشیند؟"
برای مدتی همه ساکت ماندیم. سوال خدامراد عجیب بود. اما ذهن خلاق حاضرین بلافاصله به کار افتاد و هرکس بسته به ذوق و شوخ طبعی خود جوابی داد. 
جوانی که همیشه به بذله گویی شهرت داشت با خنده گفت:" تن و لباسمان را حسابی روغن مالی می کنیم و داخل آب همراه آن شنا می کنیم. وقتی از آب بیرون بیائیم روغن ها نمی گذارند آب با بدنمان برسد و در نتیجه ما بدون اینکه با آب تماسی داشته باشیم موفق شده ایم همراه آن جاری شویم به همین سادگی؟!"
زنی میانسال گفت:" با کپسول اکسیژن داخل حبابی شیشه ای می رویم و در دل آب غوطه ور می شویم. به این ترتیب هم همراه آب جاری می شویم و هم خفه نمی شویم و هم اینکه کپسول شیشه ای مانع از خیس شدن ما می شود."
پیرمردی که موهایش یکدست سفید بود با صدای لرزانی گفت: " به گمانم لازم نیست حتما داخل آب شناور باشیم. می توانیم کنار رودخانه مجاور آب روی خشکی حرکت کنیم و با فاصله آب را دنبال کنیم. برای هم جریان شدن حتما لازم نیست در دل آب غوطه ور شویم. "
خدامراد نفسی عمیق کشید و با لبخند گفت:" این دوست با تجربه ما به نکته بسیار ظریفی اشاره کرد. ما لازم نیست خودمان را در دل ذرات آب قرار دهیم و برای اینکه معنای جاری شدن را دریابیم با ذرات آب بالاو پائین برویم. ما می توانیم با فاصله از آب و همراه با آن قدم برداریم. البته پیشنهادات بقیه دوستان هم فاصله اندازی را معنا می داد. بعضی اوقات این فاصله به قطر کپسول شیشه ای بود و بعضی اوقات به اندازه قطر نازک لایه روغن! اما در هر صورت برای خیس نشدن ایجاد فاصله و جدایی بین آب و خودمان ضروری است."
خدامراد ساکت شد و چند ثانیه ای به سطح آب خیره ماند و سپس به محل سرچشمه رود در داخل غار اشاره کرد و گفت:" این نهر از دل کوه و از چشمه ای داخل غار بیرون می آید. مدت هاست که یکسره از داخل این سرچشمه آب بیرون می آید و این نهری که می بینید خیلی وقت است جریان دارد. آیا می دانید که فکر ما انسان ها وقتی بیداریم شبیه این چشمه است و همانطوری که از این چشمه دائم آب بیرون می آید ذهن ما هم دائم در حال بیرون دادن فکر است؟"
یکی از مردان میانسال جمع گفت:" من جایی خواندم که در شبانه روز شصت هزار فکر به مغز هر انسانی خطور می کند. حتی تصوراین عدد مشکل است. اما حقیقت دارد. هر کدام از ما در طول شبانه روز حداقل به شصت هزار موضوع فکر می کنیم. چیزی شبیه تعداد فنجان آبی که از سرچشمه این رود خانه بیرون می زند!"
خدامراد در ادامه صحبت گفت:" تعداد فکرها الان اهمیتی ندارد. اما همه می دانیم که موتور تولید فکر در مغز انسان حتی یک لحظه هم آرامش ندارد. درست شبیه سرچشمه این رود که تا وقتی زنده است جریان دارد. ولی بین فکر و قطرات آب یک تفاوت مهم وجود دارد که اگر متوجه نباشیم می تواند ما را درخود غرق کند."
خدامراد سپس دستانش را در آب نهر فرو برد و مشتی از آن را بیرون آورد و در فضا پخش کرد و گفت:" این قطرات آب واقعی هستند. درست مثل من و شما! اما فکرها واقعی نیستند. فکر فقط فکر است. همین و بس!"
یکی از جوانان با اعتراض گفت:" اما وقتی در مورد یک فرمول فیزیک مثل سقوط اجسام فکر می کنیم، واقعی است مگر نه؟"
خدامراد بلافاصله گفت:" اصلا! طبیعت به هیچ وجه با فرمول های ریاضی و فیزیک ما کارهای خود را سامان دهی نمی کند. این ما هستیم که برای درک هستی و طبیعت با ساده سازی های مختلف فرمول اختراع کرده ایم. هیچ کدام از فکرهای ما واقعی نیستند. اگر خوب دقت کنید متوجه خواهید شد که فکرهای ما یک چیزند و واقعیت چیز دیگری است!"
این جمله برای همه ما سنگین و غیر قابل باور بود. درست شبیه پتکی بود که ناگهان بر سر ما فرودآمده باشد. همه گیج و منگ بودیم. خدامراد از اساس فکر را غیر واقعی خوانده بود و این اصلا برای ما قابل هضم نبود.
یکی از خانم های جمع که زن با تجربه ای به نظر می رسید با تردید پرسید:"یعنی همه چیزهایی که در مورد خودم فکر می کنم. اینکه چقدر زیبا یا زشت هستم و همینطور همه فکرهایی که در مورد نظر بقیه مردم نسبت به خودم دارم. اینکه در نظر آنها چگونه به نظر می رسم و یا نظر خودم در مورد آنها چیست. همه این فکرها همه غیر واقعی هستند و بود و نبودشان یکی است؟"
خدامراد با خنده گفت:" معلوم است که بود و نبود کل افکار ما در تمام عمرمان برای این دنیا و هر چه در آن است پشیزی ارزش ندارد. به این درخت و به این گل نگاه کنید. اینکه رودخانه فکر من با چه شدتی در حال فوران فکر های جدید است اصلا برای این درخت اهمیتی ندارد. او دارد زندگی اش را می کند. این فقط خود ما هستیم که به محتویات افکار خودمان لباس واقعیت می پوشانیم و آنها را از جایی که هستند یعنی از سرزمین مردگان و غیر واقعی ها به سرزمین زنده ها می آوریم و به صورت کتاب و داستان و فیلم در مورد افکارمان قصه سرایی می کنیم. هیچ فکری واقعی نیست. حتی طلایی ترین آنها. فکر فقط فکر است و هرگز نباید جامه ای که در قدو قواره آن نیست بر تنش آویزان کرد. "
دوباره سکوت بر جمع حاکم شد. به وضوح مشخص بود که تقریبا تمام اعضای گروه با این نظر خدامراد مخالف هستند. اما او مصرانه و جدی روی سخن خود تاکید داشت و محکم و استوار روی واقعیت نداشتن افکار اصرار می کرد. 
مرد میانسالی با اعتراض گفت:" من تمام زندگی ام را روی افکار و نظراتم گذاشته ام. از مصاحبت با زن و بچه دریغ کردم فقط برای اینکه بتوانم افکار خودم را به دیگران بقبولانم. حال شما می گوئید همه چیزهایی که با هزاران دلیل و منطق به خودم و بقیه قبولاندم واقعیت نیستند و فقط ابزارهایی موقتی هستند برای اینکه بتوانیم دنیای اطرافمان را برای ذهنمان قابل فهم سازیم. پس با این حساب من همه زندگی خودم را به باد داده ام. ای کاش به جای اینکه خودم را در افکارم غرق می کردم و خودم را خیس افکار جورواجور شبانه روزی می کردم اندکی هم به نسیم زندگی تن می سپردم و خنکای واقعیت هستی را می فهمیدم."
برای یک لحظه نفس در سینه همه ما حبس شد. جملات آخری که مرد میانسال معترض گفته بود ما را متوجه سوال اول خدامراد کرد که پرسیده بود چگونه می توان بدون خیس شدن همراه با آب جاری شد؟ در واقع خدامراد می خواست به ما بگوید که برای خیس نشدن در جریان رودخانه همیشه جاری فکر فقط بایداز آن فاصله گرفت و با فاصله به افکار خیره شد. به همین سادگی.
یکی از جوانان جمع با صدای بلند این نتیجه گیری را بیان کرد و همه با لبخند او را تائید کردند. انگاری همه با هم به این نتیجه رسیده بودند. 
خدامراد با تبسم خطاب به مرد میانسال گفت:" واقعیت همین است که در آخر کلام خود گفتید. همه آن لحظاتی از زندگی خود را که بدون هشیاری و بیداری خویشتن را غرق افکار تمام ناشدنی سرچشمه ذهن خود کردید ، همه آن لحظات را برباد رفته حساب کن. وقت خود را به تماشای چیزی تلف کرده ای که از جنس واقعیت نبود."
دختری که همیشه درس ها را با دقت یادداشت می کرد با گیجی و سردرگمی پرسید:" بالاخره این فکرهایی که در طول شبانه روز در مغز ما جولان می دهند واقعی اند یا نه؟! اصلا لازم و بدرد بخور هستند یا نه؟"
خدامراد فورا گفت:" چرا که نه؟ با همین افکار البته به صورت تربیت شده و قاعده مند زبان اختراع شده است. همین زبانی که داریم با هم بر ضد فکر صحبت می کنیم. با فکر یک دنیا ابزار و وسیله رنگ و وارنگ در حوزه های مختلف علوم اختراع شده است. به کمک فکر توانسته ایم قوانین بسیار پیچیده و در ظاهر کاملا بی نظم حاکم بر جهان را ساده سازی کنیم و از دل آنها قواعد ثابتی استخراج کنیم که ما را قادر می سازد خیلی از پدیده های عالم را کنترل کنیم. فکر در انجام این امور بی رقیب است. اما مهم این است که فکر با همه این شاهکارها چیزی جز یک واسط با معناسازی جهان برای ما نیست. فکر من در این گوشه جهان با قواعدی که خودم توسعه داده ام دنیا را اینطوری معنا می کند و می فهمد و فکر یک انسان دیگر در آن سمت جهان با قواعد خاص خودش دنیا را طور دیگری می فهمد و معنا می کند. ما برای معنا سازی و در واقع برای ارتباط ذهنی با دنیا به فکر نیازمندیم. اما این دلیل نمی شود که هر چه از موتورذهن ما به صورت فکر بیرون می ریزد را به عنوان واقعیت قبول کنیم و با آن احساسات خود را گره بزنیم."
دختری که از خدامراد آخرین سوال را پرسیده بود انگار هنوز مجاب نشده بود. او نمی توانست بپذیرد که افکارش از یک جنس هستند و واقعیت دنیا از جنس دیگر و دلیلی ندارد که انسان این دو جنس مختلف را با هم یکی بداند.
او با اعتراض گفت:" من که اصلا نمی فهمم شما می خواهید چه بگوئید؟"
خدامراد با لبخند گفت:" فرض کن تو یک کلاغ صورتی هستی با چهار دست و پا هستی؟"
دختر هاج و واج به خدامرادخیره شد و گفت: " این فکر خیلی مسخره و خنده دار است. اصلا نمی توانم خودم را این گونه بدانم."
خدامراد با خنده گفت:" خوب این فکر کلاغ صورتی دقیقا شبیه این فکر است که به خود بگویی "من در زندگی شکست خورده هستم!" یا اینکه " چون نتوانستم در آن آزمون قبول شوم پس خنگ و کودن هستم!" یا اینکه برعکس " چون موفق شدم با فریب آدم ها را گول بزنم پس شخص زرنگی هستم!" و یا این فکر که " چون توانستم سوار این ماشین نو شوم پس شخص قابل احترامی هستم!" و همینطور هزاران فکر و خیال دیگر! همه این ها شبیه همان فکر کلاغ صورتی و از همان جنس هستند. پس چرا کلاغ صورتی چهاردست و پا را واقعی نمی دانی اما بقیه افکار را بیشتر مواقع واقعیت می پنداری!؟"
دخترک نمی دانست چه بگوید. با لکنت گفت:"یک جای بحث مشکل دارد. من نمی توانم بفهمم!"
خدامراد نفس عمیقی کشید و گفت:" متاسفانه این مشکل همه انسان ها در طول تاریخ است. هرکسی فکر خودش را حقیقت مسلم و محض می داند و انتظار دارد بقیه هم باورها و افکار او را به عنوان حقیقت و واقعیت غیر قابل تردید ببینند و باور کنند. حال آنکه واقعیت همین چیزی است که الان در دور و بر ما وجود دارد. فکر فقط یک واسطه است برای معنا بخشی به این واقعیت. اگر برای سقوط سنگ از بلندی به روی زمین قوانین نیوتن بدرد می خورند پس از آنها استفاده می کنم. اما در مورد ستارگان و اجرام آسمانی موضوع فرق می کند و آن جا شاید قوانین نسبیت اینشتن بیشتر به درد بخورند. در مورد اجسام فوق العاده ریز در سطح هسته اتم هم باید از قوانین متفاوتی کمک گرفت. این قوانین و قواعد همه افکاری هستند که ما تولید می کنیم و با وسواس آنها رامرتب می سازیم برای اینکه بتوانیم با تنها ابزار ارزشمندی که برای کاووش هستی داریم یعنی با ذهنمان با دنیا تماس بگیریم و آن را تحت کنترل خود بگیریم. اما با همه ارزشمندی فکر و ذهن ، باز نباید فراموش کنیم که فکر فکر است و واقعیت نیست. باید همیشه به خاطر داشته باشیم که هرگز نباید خودمان را با فکر یکی بدانیم و با آن بالا و پائین برویم و خودمان را به زمین و آسمان بکوبیم. اینکه نظرمردم راجع به ما چیست بخشی از فکر آنهاست. دلیل نمی شود ما واقعا آن چیزی باشیم که خودمان در مورد خودمان فکر می کنیم یا دیگران راجع به ما فکر می کنند."
سپس خدامراد لیوانش را در نهر فرو برد و آن را پر آب کرد و جرعه ای از آن را نوشید و گفت:" از همه آب این رود من الان بخشی از آن را نوشیدم و با آن تشنگی ام را رفع کردم. بخشی از این هزاران لیوان آبی که از سرچشمه روان می شود به درد من خورد. با همین قیاس از بین هزاران فکر و خیالی که هر لحظه از مخیله ما عبور می کند ، تعدادی از این افکار به درد می خورند و می توانند گرهی از کار ما باز کنند. خوب طبیعی است که باید از این افکار استفاده کنم. اما بخش زیادی از این افکار شبیه فکر کلاغ صورتی چهار پا هستند. به کار ما نمی آیند. بنابراین باید با همان احساس بیداری و هشیاری درونی مان که کیفیتی ورای فکر است، از رودخانه همیشه جاری فکرمان فاصله بگیریم و بدون یکی دانستن خودمان با افکارمان، تک تک فکرهایی که سعی می کنند جلوی چشمان ما خوش رقصی کنند و توجه ما را به سمت خود جلب کنند زیر نظر بگیریم. باید بتوانیم در عین تماشای این افکار وبدون اینکه تحت تاثیرشان قرار گیریم زیر چشمی نگاهشان کنیم و بعد روی کار و موضوعی که خودمان ترجیح می دهیم و انتخاب کرده ایم متمرکز شویم. 
به این ترتیب شاید در حین تمرکز و حضور در زمان اکنون زندگی ، گاه گاهی فکرمان به سمتی دیگر کشانده شود، اما هرگز این اتفاق که با آن فکر مزاحم همراه شویم و از موضوع اصلی تمرکزمان غافل شویم رخ نمی دهد. شاید یک انسان معمولی این اتفاق برایش بیافتد. ولی برای ما که به آگاهی ورای فکر دست یافته ایم و مزه بیداری بدون نیاز به فکر را چشیده ایم این اتفاق یعنی یکی شدن با فکرهای مختلف رخ نمی دهد. ما بدون اینکه خیس شویم جریان افکارمان را نظارت می کنیم و تاثیرات مختلف هر فکر روی بخش های مختلف درون و بیرون وجودمان را رهگیری می کنیم. احساس خشم و اندوه یا غم و شادی که با هر فکر در وجودمان شعله می کشد را می بینیم بدون اینکه با این احساس همراه و یا در آن ماندگار شویم. ما می دانیم که فکر فقط فکر است و هر چه بگوید فقط در حوزه خودش اعتبار دارد و در دنیای واقعی حقیقت ندارد. بنابراین احساساتی که فکر در درون ما برمی انگیزد را دیگر جدی نمی گیریم. با کلام دیگران به راحتی خشمگین نمی شویم و با شنیدن نظر یا فکر بقیه شاد و غمگین نمی شویم. به زبان خیلی ساده چون موفق شده ایم با بیداری و هشیاری مستمر روی زمان اکنون و لحظه جاری زندگی مان به بیداری ورای فکر دست یابیم ، توانسته ایم از افکار خود فاصله لازم را بگیریم و در نتیجه ناخودآگاه و ندانسته توسط جریان افکار خیس و آلوده نشویم. به همین سادگی!"
خدامراد دیگر سخنی نگفت و من به وضوح در چهره بیشتر اعضای گروه یک عالم سوال می دیدم. آنها می خواستند به هر ترتیبی که شده بخشی از افکار خود را به عنوان واقعیت باور کنند. اما نگاه جدی و مصمم خدامراد هیچ روزنه امیدی برای آنها باقی نمی گذاشت. کاملا مشخص بود که آنها حسرت روزهای بیشماری را می خوردند که توسط افکارشان خیس شده بودند و ندانسته سال های زیادی از عمر خود را در غفلت به سربرده بودند. بدون آنکه نسیم واقعی زندگی حقیقی را واقعا حس کنند. 
به سطح رودخانه خیره شدم و به سکوت عجیبی که در درونم حاکم شده بود گوش دادم. از آن لحظه ای که از یکی دانستن خودم با افکارم دست شسته بودم.دیگر تحت فشار افکار نبودم و احساساتم با جابجایی افکار بی اختیار جابجا نمی شد. ناگهان صدای آن دختر جوان را شنیدم که با هیجان می گفت:" فهمیدم منظور خدامراد چیست.این خیس شدن در درون ماست که رخ می دهد و منظور از آن تاثیر پذیرفتن و بالا و پائین رفتن با احساساتی است که به واسطه سیل افکار ، همزمان با هر فکری در بدن ماظاهر می شوند و محو می گردند.خیس نشدن یعنی قطع ارتباط فکر با موج احساساتی که دم به دم با هر فکر در وجودمان شکل می گیرد. این یعنی یک ثبات و تعادل و سکون و سکوت درونی. "دختر جوان خطاب به خدامراد گفت:"آیا درست فهمیده ام؟ آیا این نظرم حقیقت دارد؟"
و خدامراد با خنده گفت:" مثل کلاغ صورتی چهارپا این هم یک فکر است. اگر این خیس نشدن را به صورت عملی و واقعی در درون خودت تجربه نکنی و فقط به جملات و کلمات اکتفا کنی. همه آنچه گفتی با فکر کلاغ صورتی چهار پا فرقی ندارد. اما وقتی آن را در عمق وجود خودت و با بیداری ورای فکر دریابی و لمس کنی. در آن صورت دیگر نیازی به هیچ فکر و جمله و کلمه ای نخواهی داشت. آن لحظه کامل و یکپارچه رودرروی واقعیت زندگی قرار داری! و دیگر نیازی به حضور فکر نداری. "



 

/ 2 نظر / 58 بازدید
محمد علی

با سلام و عرض ادب[لبخند][گل] میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم! در ساحل کنار دریا ایستاده ای , هوای سرد , صدای موج انتظار انتظار انتظار ... ... به خودت می آیی , یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند , نه دستی که شانه هایت را بگیرد , نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد اسم این تنهایی است...[لبخند][گل] http://asemondelamgerefte.persianblog.ir/دلم گرفته آسمان http://daryayedastan.persianblog.ir/داستان های کوتاه(عشق)